روزها گرم تر شده اند ،از آسمان آتش میبارد و احتمالا از باران هم خبری نیست . نه از باران ، نه از رنگین کمان .. عمر به جان کندن پیش میرود . فصل به روزهای بی خبری از گیاهان رسیده است و من درختی هستم که رو به آتش آسمان ، ایستاده ام به امید لحظه ای که بتوانم پرواز کنم. این روزها همه چیز در پرده ی سختی و ملالت تنیده شده ، پول ، سیاست ، عشق ،.. چند وقت پیش کتابی میخواندم با عنوان مرگ و ذهن که نوشته بود مرگ اساسا یک پدیده ی ذهنی ست .. یعنی اصلا وجودندارد . فقط یک پایان است بر بخشی از هستی و شروعی ست برای بخشی دیگر، بخشی که احتمالا بزرگتر و پر رنگ تر است،با خودم می اندیشم ، حالا که هیچ خبری از هیچ آرزویی در درونم نیست ، حالا که هیچ فریادی برای بدست آوردن یا رهایی از چیزی نمی کنم ، حالا که هیچ ترسی از درد ندارم ، نکند مرده ام و خودم نمیدانم؟ شاید الان در جهانی دیگر بسر میبرم و خودم خبر ندارم ؟
برچسب:
نویسنده: یاسین کوشکی
تاريخ: يکشنبه
8 مرداد
1402 ساعت: 16:37