خرید بک لینک
روزها گرم تر شده اند ،از آسمان آتش میبارد و احتمالا از باران هم خبری نیست . نه از باران ، نه از رنگین کمان .. عمر به جان کندن پیش میرود . فصل به روزهای بی خبری از گیاهان رسیده است و من درختی هستم که رو به آتش آسمان ، ایستاده ام به امید لحظه ای که بتوانم پرواز کنم. این روزها همه چیز در پرده ی سختی و ملالت تنیده شده ، پول ، سیاست ، عشق ،.. چند وقت پیش کتابی میخواندم با عنوان مرگ و ذهن که نوشته بود مرگ اساسا یک پدیده ی ذهنی ست .. یعنی اصلا وجودندارد . فقط یک پایان است بر بخشی از هستی و شروعی ست برای بخشی دیگر، بخشی که احتمالا بزرگتر و پر رنگ تر است،با خودم می اندیشم ، حالا که هیچ خبری از هیچ آرزویی در درونم نیست ، حالا که هیچ فریادی برای بدست آوردن یا رهایی از چیزی نمی کنم ، حالا که هیچ ترسی از درد ندارم ، نکند مرده ام و خودم نمیدانم؟ شاید الان در جهانی دیگر بسر میبرم و خودم خبر ندارم ؟

برچسب: نویسنده: یاسین کوشکی تاريخ: يکشنبه 8 مرداد 1402 ساعت: 16:37

نه حس تنهایی می کنم و نه حوصله ام سر میرود،تلفنم را هم بر حصب ادب جواب میدهم افسرده و ایزوله هم نیستم وا داده ام، سایه ی آخرین خاطرات رنگی هم روز به روز کمرنگ تر میشود،کلا مختصر شده ام آنقدر که بعضی وقت ها احساس میکنم دارم نامرئی میشوم از بس که سانسور میکنم حس ها را ، سالها پیش، بعد از آنکه خاطرات رنگی تمام شدند،آنقدر روی دلم سنگینی میکردند که بزرگترین هدفم شد فراموش کردن روزهای رنگی و حس های رنگی، سایه های بسیاری روی خاطرات چمبره انداخت و همه چیز خاکستری شد دوس نداشتم آدم ها دیگر سراغ روزهای رنگی را از من بگیرند ،حتی طعمی که آخرین بار در روز رنگی خورده باشم بویی که تداعی کند خاطرات رنگی را، بویی نباشد تُن صدایی نباشد ،که تداعی کند جز خاکستری را. این خاصیت خاکستری شدن است ، مختصر میشوی، ترسناک میشوی، خالی میشوی ،پس مانده ی لحظه های رنگی هم انقدر در سرت دور میشوند که خش می افتند و فرسوده میشوند ،اما درست وقتیکه ، که فکر می کردم چیزی جا نمانده که رنگی باشد یا حتی اگرهم باشد برایم مهم نیست، روی شافل، آهنگی شروع شد ، همزمان ویس زیبایی را از حنجره زیبایی میشنیدیم مثل فیلم ها شد یک لحظه، تصویرهایی که حتی نمیدانستم یادم مانده جلوی چشمانم را گرفتند. حتی تصویر های جدید و اتفاق نیفتاده ، یادم آمد که چرا انقدر میترسیدم که دوباره رنگی در زندگی ام باشد شوکه شده بودم و ناباورانه گذاشتم که آهنگ تا ته برود، ویس ها را هم چند بار گوش کردم چشمانم خیس بود بی آنکه گریه کرده باشم ،همیشه فکر میکردم این طور لحظه ها فقط در شعر و قصه و فیلم ها اتفاق می افتند.

برچسب: نویسنده: یاسین کوشکی تاريخ: دوشنبه 2 مرداد 1402 ساعت: 11:18

من پشت كرده ام به همه چيز ، فرقی ندارد از جنس غم باشد یا خنده به همه ى چیز های بى اصالت و آدم هاى پوچ، اساسا به زندگی،مگر خود زندگی چقدر اصیل است ؟ چقدر حقیقت دارد ؟ کف قبرستان را ببین ... کل زندگی در بهترین و طولانی ترین حالت ممکن هشتاد تا بهار است فقط هشتاد تا حتی کمتر، با این همه خیالی نیست چون انسان فطرتا" مسافر خلق شده است ، از همین رو همیشه برای ماندنش باید پی دلیلی می گشت نه برای رفتن .چون بطور کل زندگی حقیقی نیست ،حالای من ، حالِ مسافری است که نه دلیلی برای ماندن دارد ، نه توانی برای رفتن دچار جون ریزی شده ام .

برچسب: نویسنده: یاسین کوشکی تاريخ: دوشنبه 2 مرداد 1402 ساعت: 11:18

توی شیشه تاکسی به خودم زل زده بودم ، چقدر که نمیشناختم خودم را ، خودم گفت من هیچکسی نیستم. من فقط یک خاطره ام که آمده سراغت. من یک خاطره ام از سی و خرده ای سالگی ات. تو الان هفتاد ساله ای و اینجا زندگی نمی کنی. سالهای سال هست که از این شهر و کشور رفته ای و من یک خاطره ام که توی شیشه تاکسی این روز گرم تابستان آمده ام به سراغت. گفتم محال است فریبت را بخورم ۷۰ سالگی؟ یکبار قبلا مرا فریب دادی و تا اینجا کشاندی و اینجا دیگر آخرش است ،آخر می دانی کجاست ؟ آخر همان جایی ست که هیچ چیز تو را به این دنیا وصل نمی کند . آنجا که همه چیز برایت خاکستری می شود . آخر همان جایی ست که دیگر آرزویی نداری . آخر می شوم من . پیرمرد داخل شیشه آهسته میگریست و آه میکشید .

برچسب: نویسنده: یاسین کوشکی تاريخ: دوشنبه 2 مرداد 1402 ساعت: 11:18

صفحه بندی